یادداشت/محسن قائمی‌نسب؛

موسم حج دوره خواب و خیال عاشقی است؛ غنیمت بشمر

روانه حج می شدم در راه رهگذری دیدم، مرا گفت: ای بایزید! کجا می روی؟ گفتم: به مکه! گفت: آن را که می طلبی در بسطام رها کردی، و تو این را نمی دانی! او را می جویی، حال آن که او از رگِ گردن به تو نزدیک تر است!

ذیقعده که می رسد به قاعده عاشقی دل ها می رود دلبرستان، عربستان برای خودشان!، آنجا برای ایران آبادی ها، دهکده دلبران است که خیالش عقل و هوش را  از سر انسان می برد، آن جا عشق، اول، حرف آخر را می زند و پای عقل می لنگد، در سرزمینی غیر ذی زرع، عقل پایش شکسته می شود و عشق دست عقل را از پشت بسته! سرزمینی که قحط  گل و بوته است، اما تا دلت بخواهد آسمانش شقایق پروراست، ذیقعده که می شود یک حاجی به جسم به کوی دوست میرود و صد قافله دل درپی او کوچه گرد پس کوچه های بنی هاشم می شود! موسم حج دوره خواب و خیال عاشقی است که باید به غنیمت شمردش.
ای قوم به حج رفته بخوانید!
حاجی! تو باید از غروب غم انگیز بقیع تا طلوع صبح ظهور، بین الحرمین پرسه بزنی، شام، باب جبرائیل هم سفره فرشته ها شوی! خُوسبیدن که خانه خودت هم هست و شاید بالشش هم نرمتر! ریاضت می خواهد ، اما روزها را در روضه بگذران! که ریاضی از جنّت است! حالا که رسیدی به بهشت بقیع خوب نَفَس بکش، آن جا ترانزیت قرب خداست که تا قاب قوسین هم راه دارد، براتش یک قاشق اخلاص می خواهد و کمی رها شدن از دنیای دنی!
حاجی! تو باید در انتهای صفا، مصفّا شوی، تا مصطفای زمین و آسمان به امتش مباهات کند، حاجی! تو باید در روزهای آخر از سوار شدن بر ارابه های غفلت دم در هتل بگذری و چمدان را رها کنی تا صَمَدانی شوی! این ارابه ها تو را به مکاره بازار شیطان میبرند! تا عزت خرج کنی و حسرت بخری! تحفه سفرگرچه خوب است اما حیف باشد که مکاره بازار خرید چینی آلات شکستنی، رشته ذکرت را بُگسلد و از معامله با حضرت دوست غافلت کند! یک ماه همنشین مهربانترین ها بودی و رسم خاندان کرم نیست چمدانت را خالی بگذارند! اگر کاهلی نکنی،  میتوانی از سفره خُلق عظیم نبوی، مهربانی برچینی و برای خویشان به ارمغان بیاوری، میتوانی از مادر گل ها، تسبیح "اوّل جار ثم الدار" بگیری، می توانی از زینت عابدان سجاده اخلاص بخواهی و از کریم خاندان خدا، کرامت نفس طلب کنی و از دانش باقرالعلوم سوالات پایان ترم بپرسی، از صادق آل محمد تفصیل توحید جویا شوی،  می توانی به مقام ابراهیم برسی اگر اسماعیل نفْس را قربانی کنی!،  می توانی به بهشت رضای محبوب قدم بگذاری، اگر با حجرالاسودی به فرق هوی بزنی!، می توانی از حجره هاجر به مکتب الرضای خالق هجرت کنی، اگر تسلیم اراده خدا باشی! و چون ابراهیم از هیزم آتش نمرودیان به سلامت خارج شوی این ها بدون چمدان، صمدانیت می کند! و به این مقام در می آیی که می فهمی بجز از عشق که اسباب سرافرازی بود، آنچه خواندی و شنیدی همه بازی بود، و  چون در طواف کعبه فقط درطلب او باشی، خواهی یافت که جوینده یابنده است!  وآنگاه  خواهی دید که خانه، بر گِرد تو طواف می کند!